رهارها، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 8 روز سن داره

سراغاز

بدون عنوان

وای هواسم نبود قد رها خانم تو 2 ماهگی 56 سانت بود و وزنش هم 5400 گرم الهی مامان فدات بشه
10 مرداد 1391

بدون عنوان

اولین سفر رها 30 تیر   امروز صبح ساعت 6 راه افتایم به سمت تفرش با خان عمو اخه پدر بزرگ دوست داشت ببینتت فرداش ماه رمضان بود و خان عمو هم پیشواز رفته بود. ساعت 9 بود رسیدیم منم به خاطر پشه گفته بودم فقط یه روزه میرم تفرش کلی پدر بزرگ خوشحال شد بابایی هم از 2 روز پیشش رفته بود اومد اونجا دیدت. شب هم ساعت 2 رسیدیم شیر دوشیده داشتم بردمت شب گذاشتمت پیش مامانی و خاله تا صبح اخه خیلی خسته بودم همش اونجا 4 چشمی مراقبت بودم حشره ای روت نشینه راستی سر خاک مادر و اقا هم بابا بردت عزیزم سفر خوبی بود تو هم رفت و برگشت تو ماشین کلا خواب بودی عاشق ماشین سواری هستی. ...
10 مرداد 1391

بدون عنوان

واکسن 2 ماهگی رها خانم   ساعت 6:30 خاله ایدا با مامانی اومدن دنبالمون با هم رفتیم انیستیتوپاستور تجریش که گفتن 8 باز میشه نشستیم تو ماشین تا 8 وای چه هوایی بود انگار یه صبح زمستونی بود دوست داشتم به جای واکسن زدن رها رو بغلش کنم با هم قدم بزنیم. ساعت 8 در باز شد رها اولین نفر بود اول قطره فلج اطفال زدن بعد مامانی تو رو بین دوتا پاش نگه داشت 2 تا واکسن به 2 تا پاهاش زدن خیلی گریه کردی مامانی اومدیم بیرون که دوباره بارون گرفت تا ماشین دویدم که خیس نشی روز اول کمپرس یخ بود و فرداش گرم راستی 2 ماهگیت مبارک امروز 26 تیر هست دختر صبورم با اینکه خیلی درد داشتی ولی تو این 2 روز گریه نکردی گلکم ...
10 مرداد 1391

بدون عنوان

٢ماهگی دخترم   دکترت رو عوض کردم رفتیم بیمارستان فرمانیه پیش دکتر نریمان که خاله ریحانه معرفی کرده بود وای خدای من رئیس جمهور رو راحت تر میشد دید ولی انصافا دکتر خوبی بود حرف میزد ادم اروم میشد خیلی خوشم اومد همه چی رو راحت میگرفت راستی امشب ساعت 10 نوبتمون شد وقتی اومدیم بیرون وحشتناک بارون میومد خیلی زیبا و کم سابقه بود ما از ساعت 6 که رفتیم دکتر 2 بار تا ساعت 10 رفتیم خونه برگشتیم اخه اونجا خیلی سرد بود تو هم بی حوصله بودی اخرین بار که رفتیم اصلا بارون نمیومد خلاصش این که فردا باید میرفتیم واکسن میزدی ...
10 مرداد 1391

بدون عنوان

مهمونی خونه خاله ریحانه   چند روز دیگه ٢ ماهت میشد که رفتیم خونه خاله ریحانه و بهراد رو دیدیم خیلی بزرگ شده بود برای خودش مردی شده بود کلی خاله از تجربیاتش گفت کلی کمکم کرد روز ٣ شنبه بود ٢٠ تیر ماه خیلی خوش گذشت ولی تو همش خواب بودی اخه صبحش رفته بودی حمام عزیزم
10 مرداد 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به سراغاز می باشد